
از اینکه به این وبلاگ اومدین ممنونم
امیدوارم از مطالب وبلاگ خوشتون بیاد
فاصله
همين يک واژه
مرز ميان من و توست
پنج حرف است اين واژه نحس
ومن چنان دلتنگم که گويي
پنج فرسخ را ه است
مرز ميان من و تو..
ديشب وقتي دعايت مي كردم
از خدا برايت طلب خير وبركت كردم
تا وقتي در راهي قدم مي گذاري
هميشه يار و ياور تو باشد
لطف او همواره با توست
ووعده هايش حقيقي اند
و هنگامي كه تمام توجه مان را به او جلب مي كنيم
مي دانيم كه او كاملا مارا مي بيند
پس اگر پيمودن مسيري كه در آن هستي
سخت و دشوار به نظر آمد
فقط به ياد بياور كه من
اينجا دعايت مي كنم
وديگر همه چيز دست خداست
هر آنچه مي تواني انجام بده
براي كسي كه مي تواني
با هرآنچه در اختيار داري
و هر کجا که هستي
خداحافظ
**********
خدايا!
به هر که ميوه ي سنگين عشق مي دهي،شاخه ي وجودش را مي شکني.
تو خود مرهم شاخه هاي شکسته باش
اي خدا!
اي انيس تنهايان! مونسمان باش و اي پناه بي پناهان! پناهگاهمان شو
خداوندا!
دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬
با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬
جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:
« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.»
نوشته شده توسط احمد دلبری در چهارشنبه 1387/01/14 ساعت 3:11 موضوع | لینک ثابت
شعرها در دروازه سمنان رسیدم صدای طبل و شیپورش شنیدم نگو سمنان بگو زندان هارون همه دور و برش دشت و بیابون به خط كردند تراشیدند سرم را لباس آشخوری كردند تنم را نگو سمنان بگو سنگ بیابون نگو ارشد بگو گرگ بیابون نگو سمنان بگو ویرانه غم نگهبانی زیاد و مرخصی كم سر پست نگهبانی خوابم آمد محبت های مادر یادم آمد چرا مادر مرا 20 ساله كردی درون پادگان آواره كردی از آنروزی كه سربازی بنا شد ستم بر ما نشد بر دختران شد بدو رو می برن ما را به میدان پا مرغی می آرن ما را به گردان بسوزد این پادگان هوایی بیگاریش كرده است ما را فراری **************
اینجا پدافند هوایی سمنانه اینجام یه گوشه از خاک ایرانه یه پادگان وسط این بیابون کلی خاطره میسازه برامون حالا گوش کن چی میگه راوی یه عده سرباز با لباس آبی صبح پا میشن با آه و ناله صف صبحونه دو سوته راهه واسه آمار به خط میشن ساعت شیش بدورو. رژه. هان.پیش رژه میرن تا بگیرن خیلی خوب زرزر واسه چیه؟ پا بکوب ظهر یکو نیم صف نهاره وقت رژه ساعت چهاره ساعت شیش در اختیاره ملیه همش تو کف سیگاره ششو نیم میرسه وقت شام سیب زمینی و نونو برنج خام آمار شب ساعت هشت و سی دقیقه برنامه ریزیشون خیلی دقیقه نه و نیم میرسه وقت خواب همه از رو تخت میافتن توپ و تاپ این بود برنامه سین کل آموزشی یعنی همین ***************** به چپ چپ به راست راست از جلو نظام خبر دار غذای هر روز ما برنج و ماش و عدسه بخورم !! نخورم!! گشنه میمونم!! قدر آش ننمو اینجا میدونم
قدر جیب بابامو اینجت میدونم ****************** دیوار نوشت ها هفته اول خود کشی نکن چون عادت می کنی چون میگذرد غمی نیست رفتی خونه دست مادرتو نبوسیدی مرد نیستی در غربت اگر کسی بماند ماهی گر کوه بود از او نماند کاهی بیچاره غریب اگر چه ساکن باشد چون یاد وطن کند بر ارد آهی این واقعه را سخت بگیری شاید از کوشش عاجزانه کاری ناید غریبی بس مرا دلگیر دارد گروهبان بر گردنم زنجیر دارد گروهبان از گردنو زنجیر بردار که سمنان خاک دامن گیر دارد اندر طلب کارت همی بشتابم عمرم به کران رسیدو من سربازم گیرم که کارت در جیب خواهم کاشت این عمر گذشته راکجا در یابم؟ سلام میکنم مادر جوابم میدهی یا نه غریب افتاده ام مادر حلالم میکنی یا نه پشیمونی کشم مادر به یادم میکنی یا نه خدا حافظ مادر روی برجک: ت اعزام:65/1/18 ت ترخیص: خدایا مادرو چشم انتظاراست شعار روز آخر (جشن سردوشی) هم خدمتی خوبم نرو تو از کنارم بدون تو غریبم همیشه بی قرارم
دلم گرفته اینجا دیگه طاقت ندارم 1روز دیگه مونده اصلا باور ندارم
لحظه ای که تو اومدی غریبه ای بودی و بس منم غریبم مثل تو حالا شدیم یه همنفس
چجوری ما جدا بشیم از همدیگه نمیدونم بدون تو توی هیچ جای این دنیا راحت نمیمونم
خدا حافظ عزیزم هم خدمتیم خدا پشت و پناهت من رفتنیم
****************
زدم فریاد خدایا این چه رسمیست؟ رفیقان را جدا کردن هنر نیست
رفیقان قلب انسانند خدایا بدون قلب چگونه میتوان زیست؟
به خود گفتم كه این طبل نظام است دو سال شخصی گری بر من حرام است
الا سمنان كه خاكش شوره زار است غذای پادگانش ذهر مار است
گروهبانان مرا بیچاره كردند لباس شخصی ام را پاره كردند
از آن روزی كه نخوردم قند و چایی شدم سرباز نیروی هوایی
لباس سربازی فانوسخه داره دل سرباز هزار تا غصه داره
خوشا روزی كه من 5 ساله بودم درون كوچه ها آواره بودم
بسوزد آنكه سربازی به پا كرد تمام مادران راچشم به راه كرد
كلاغ پر می برن كاسه به دندان برای دادن یك تكه نان
درخت پادگان رنگ بلوره قدم آهسته تو میدان بزوره
نوشته شده توسط احمد دلبری در یکشنبه 1387/01/11 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت
غروب شد خورشید رفت
گل آفتابگردان دنبال خورشيد ميگشت
ستاره اي چشمک زد گل آفتابگردان سرش را پايين انداخت ....
آري گلها هيچگاه خيانت نميکنند ...
دلم گرفته
از ادمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن
از ادمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون ماله تو نیستن
از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره

نوشته شده توسط احمد دلبری در پنجشنبه 1387/01/08 ساعت 23:15 موضوع | لینک ثابت
ناگفته نماند که مرا دار زدند
رفتند و بدون هیچ گفت و شنود
اسرار مرا به کوی و بر جار زدند
عکس رخ جانان مرا در همه شهر
چون مجرم بی جرم به دیوار زدند
چون مست ندیدند به تاریکی شب
این حد همه شب بر سر هوشیار زدند
چون خواب به سنگینی چشمان تو رفت
با طبل و دهل صدای بیدار زدند
من دانه فکندم بر مرغ دل خود
آنان بپریدند و به منقار زدند
بار گنه خود به دو دست دگران
بیچاره مرا بی گنه و بار زدند
خود حرف و سخن زعالِم و دین می گفتند
ساغر بشکستند و به گیتار زدند
بر مرحمت خویش غروری دارند
درهم نپذیرفته و دینار زدند
نوشته شده توسط احمد دلبری در شنبه 1386/12/25 ساعت 17:32 موضوع | لینک ثابت
چقدر سخته
چقدر سخته تو چشاي کسي که تمامه عشقت رو دزديده
و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه کرده زل بزني
و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت بشي حس کني هنوزم دوسش داري
چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بهش بگي چقدر سخته.......
نوشته شده توسط احمد دلبری در شنبه 1386/12/25 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت
از نو متولد شو
رفیق نارفیقم درپشت پا استادی جواب خوبی هارو چه نامردونه دادی
راهت دادم توقلبم بایک دنیا صداقت رودست خوردم دوباره به گرمی رفاقت
ای قلبای کوچولو دریادلی چه خوبه تو وحشت غریبی افسوس که سوت وکوره
آدم خیلی غصه اش میگیره وقتی رفیق نارفیق میشه وباخنجره به زهرآلوده زخمیش میکنه آخه همه زخمارو میشه مرحم گذاشت ولی زخمی که ازکینه وعداوت باشه
رونه....چراکه آدمهای پست ورذل تودنیابسیارند وبعضی مواقع بخاطرپول یا
مقام مجبورندآدم فروشی کنند..من که دلم میگیره ازاین ترفندسیاه
روزگاروازاین آدمها که درهرشرایطی بسه به انزمان رنگ عوض میکنند
وبه هزاررنگ درمیاند اماتوای دوست عزیز ومهربان مواظب باش اگراحساس کردی سخنان نارفیقی آینه روشن قلبت روتیره وتار میکنه وبذرنفاق ودشمنی توی وجودت می پاشه وتوروازهمه دوستای دوست جدامیکنه اول یه تلنگری ازهدایت وراهنمایی به این دشمن قلبت بزن اگر دیدی شفاف نشد وروبه سیاهیست اورابشکن ونارفیق روازخودت جداکن ناخالصی های رودوربریز وآینه قلبتوجلا ببخش
وآخردرونتو بازسازی کن
نوشته شده توسط احمد دلبری در شنبه 1386/12/25 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت
شب مرا بلعيد...
آنکه را پنداشتم تنهاست
و رفيق است و غليظ است و در اين ديوانگي بر پاست
خنجري زد بر تنم زهرينکه حضورش تا ابد بر جاست
شب مرا بلعيد...
و رفاقت ديده ام را سوخت آنکه را پنداشتم تنهاست
کاسب نور است و بي فرداست
صبح روز واپسين آمد...
گر چه در بند و دو چشمم بسته بود اما
ديدمش از روي بوي خنجرش در دست
صبح روز واپسين آمد...
نه همانند نخستين روز سرمست
خنجري در دست
آمد و بر جان جانم زد
نه فروزان و درخشان روي بس غريب و پست
آنکه را پنداشتم تنهاست
کاسب نور است و بي فرداست بس دروغين مي نمود آن روز
نه همانند نخستين روز سرمست
خنجري در دست
احمد دلبری: شعري که خوانديد زبان حال اين رهاي همه ماست. رفقايي که رفيق نستند ولي بيشتر از آنچه به فکرت برسد تظاهر بلدند و رفيق مي نمايند.
<<<<<<<<<< منم میشم مثل خودت >>>>>>>>>>
هیچی نگو حرفی نزن حرف نگفته نداریم
ازدست تو خسته شدم بس كه بهونه می یاری
تموم شد اون روزایی كه دلم می گفت دوست داره
تعنه هاتو می بخشید و می گفت كه عیبی نداره
منم می شم مثل خودت یه نارفیق و بی وفا
برای من رفتن تومرگ دل و ترانه نیست
نگام پر از بهانه و حسرت عاشقانه نیست
با هر نگات خواستی به من بگی كه همرام نمی یای
خواستی بفهمم كه دیگه منو عزیزم نمی خوای
تا فهمیدی دوست دارم، گفتی یار تازه داری
گفتی براش از آسمون ماه و ستاره میاری
هیچی نگو حرفی نزن حرف نگفته نداریم
ازدست تو خسته شدم بس كه بهونه می یاری
تموم شد اون روزایی كه دلم می گفت دوست داره
تعنه هاتو می بخشید و می گفت كه عیبی نداره
*** یه شعر از طرف کسی که فکر میکنه من بهش نامردی کردم ***
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در ان نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه كردم
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست
تنهايي را دوست دارم زيرا .......
در كلبه تنهايي ام در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد
نوشته شده توسط احمد دلبری در شنبه 1386/12/25 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت
دیگه بسه دلکم زاری نکن ..زاری نکن
واسه نارفیق خود آزاری نکن. کهنه شد رسم رفاقت دلکم..
بیش ار اینها دیگه غمخواری نکن...زاری نکن...
از گذشته هر چی انباشتی رو هم...
هر چی دیدی و شنیدی بیش و کم
یاد خیلی کن رفیقان را به عشق
نارفیقان را.... فراموش دلکم....وای دلکم
یکی با تیغ برهنه شد رفیق
یکی میکشید تنت رو به حریق
اما یکی انگار از اون قدیم برات عاشقونه یار بودو شفیق
اون رفیقی که تو قلبش تورو دید...باورت کرد...درد دلهاتو شنید
برای شبای با تو بودنش... یه عالم از آسمون ستاره چید....
وااای دلکم
که دیگه نمیخوام واسه هر کس و ناکس قلبمو رسوا کنم
نوشته شده توسط احمد دلبری در دوشنبه 1386/12/20 ساعت 16:5 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
بيزارم از تمام رفيقان نارفيق
اينها چقدر فاصله دارند،تا رفيق!
من را به ابتذال نبودن كشانده اند
روح مرا به مسند پوچي كشانده اند
تا اين برادران ريا كار زنده اند،
اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند،
يعقوب درد ميكشد وكور ميشود
يوسف هميشه وصله ي نا جور ميشود
اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند
منصور را هر آينه بردار ميزنند
اينجا كسي براي كسي ،كس نمي شود
حتي عقاب درخور كركس نمي شود
جايي كه سهم مرگ به جز تازيانه نيست
حق با تو بود،ماندنمان عاقلانه نيست
((خانه دوست كجاســـــــــت؟ ))
در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثــــــي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشــــــــت به تاريكي شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
نرســــــــــيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
اندازه پرهاي صـــداقت آبي است. و درآن عشق به
مي روي تا ته آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد،
پس به سمت گل تنـــــــــهايي مي پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شـــــــفاف فرا مي گيرد.
در صميميت سيال فضا،خش خشي مي شنوي:
كودكــــــــي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
*خـــــــــانه دوسـت كجاست*
**************
نه سلامي نه سخني
و نه حتي سرزنشي و نه اينکه
به من بگويد که چرا اينچنين
تغيير پيدا کرده است
او را در يک آن فراموش خواهم
کرد. اگر که به من بگويد که
چه در قلبش مي گذرد
و يا اينکه عشقمان را انکار کند
وليکن چه کسي گفت
که من او را ترک خواهم کرد
من بايد او را وادار به پذيرش
عشق خويش سازم
و او را به يک عاشق آواره
تبديل کنم
×××××××
زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك
آنهم از دست عزيزي كه تو دنيا را
جز براي او و جز با او نمي خواهي..
من گمانم زندگي بايد همين باشد ...
××××××××
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم .
وگر –هر لحظه – رنگی تازه گیری ،
به غیر از زهر شیرینت نخواهم .
تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی ،
تو شیرینی ، که شور هستی از توست .
شراب جام خورشیدی ، که جان را
نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از توست .
به آسانی ، مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانی ام سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند :- دل از عشق بر گیر !
که : نیرنگ است و افسون است و جادوست ! .
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است ، اما ... نوشداروست !
چه غم دارم که این زهر تب آلود ،
تنم را در جدایی می گذارد
از آن شادم که در هنگامه درد ،
غمی شیرین دلم را می نوازد .
اگر مرگم به نامردی نگیرد :
مرا مهر تو در دل جاودانی ست .
و گر عمرم به ناکامی سر آید
تورا دارم که ، مرگم زندگانی ست .
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
فالنامه